تبليغاتX
روزهاي توت فرنگي....

روزهاي توت فرنگي....

خیلی خوبه

نه؟

آره دیگه پس چی!

 

آدم سرما بخوره...بمیره از گلودرد...انقدر سرفه بکنه که خفه شه ایشالا! نره مدرسه...از درساش جا بمونه(باور کنید من از اینکه از درسم جا میمونم ناراحتم!به جان شما) بعد دوستش زنگ بزنه بگه: خانمxامروز علوم درس داد...خانمyتاریخ...خانم zفارسی.

فرداشم نتونی بری مدرسه....کلی هم از اینکه نتونستی هرچه سریعتر تحقیقتو تحویل معلم عزیز جغرافیات بدی ناراحت باشی.(هه هه هه.چه جالب)

تازه شم...با خاک بر سری تمام بفهمی که دبیر ریاضی امتحان معادله خط و گرفته و  تو تشنه لبان گرد جهان میگردی....وای خداااااا

خب دیگه...زندگی  بدتر از این نمیشه...مخصوصا که آب پرتغال ها و کمپوت های آناناس مامان یه لحظه هم راحتت نمیزاره.ای بابا.

قسمت جالب ماجرا مونده...امتحان دینی از درسای نه تا پونزده هم هس..و متاسفانه رگ پنجم ضلع غربی جمجمه ی شما  که باعث سردرد جانکاهتون شده...نمیزاره شما درستونو بخونین که!!عجب آدمیه؟پس چی؟مجبوری باز بمونی تو خونه و استراحت کامل ...لالا...پیش پیش.نه؟آره دیگه! اینه وضع من: برام دعا کنین.من تو زندگی خیلی سختی کشیدم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 18:34 توسط مريم و سارا |


مزخرفه

چی؟

مدرسه دیگه

دنیا دیگه

زندگی دیگه

اه

تف به این روزگار

خسته شدم...همه چی تکراریه

سارا نیست

نه تو خونه

نه تو شهر

نه تو  استان

تو کشور

 

تنهایی آپ کردن اصلا خوب نیست

اصلا حسش نیس

حالا چی بنویسم؟

امروز روز خوبی بود

دیروز نرفتم مدرسه ....ازترس امتحان

هیچی نخونده بودم

دیوانه ای هستما!

ازدست شیما ناراحت بودم...پشت سرم حرف زده بود...بی تربیت چیز!گفته تو تولدش اون لباسی رو که قولشو داده بود نپوشیده...بعدش دروغکی گفته خیاط مورد نظر داغون میباشد!!ناندرتال اسکل مشنگ

اییییییششش

منم انقدر سرد باهاش برخورد کردم

همه ی این گزارشات رو پریچهر عزیز بهم داد...یک حالی کردم..ریپورتریه برا خودش اینم نه؟!!

 

من بمیرم دیگه تولدی که توش دوستام باشن نمیگیرم...هزار و پونصدو خرده ای پشت سر آدم حرف درمیارن...آدمم نمیدونه چی کار بکنه باهاشون.....استغفرالله

 

ووی ووی ووی ...کی فیس و افده اشونو جمش کنه؟

اینا تو مدرسه اینجوری نیستن که...به محض اینکه چندسانتیمتر از مدرسه دور میشن و بین چند تا هم سن و سال گیر میافتن...عین زنای ۷۰ ساله رفتار میکنن...غیبت...غیبت...غیبت....

سارا نیست.آپ تنهایی حال نمیده....تابعد

  

 

+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387 18:30 توسط مريم و سارا |


همیشه توی ذهنمون بوده که:

 

 

 

چرا وقتی میخوان یکیو با تزریق سرنگ اعدام کنن ،با سرنگ استریل این کارو میکنن؟؟؟!!!

 

 

 

چرا وقتی بهمون میگن فاصله فلان ستاره تا زمین۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰کیلومتره  باور میکنیم ولی وقتی میگن این دیوارو تازه رنگ کردن حتما تستش میکنیم.

 

 

 

چرا وقتی باتری کنترل تلویزیون تموم میشه دکمه ها رو بیشتر فشار میدیم

 

 

 

چرا وقتی تو رسانه های جمعی و فردی  جار میزنن که ایدز  فقط از راه خون  و اون کارامنتقل میشه،همیشه از مبتلاهاش دوری میکنیم؟؟؟!!!!

 

 

نتیجه اخلاقی:

 

به مادر و پدر خود احترام بگذاریم و ....

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387 1:11 توسط مريم و سارا |


خوشبختانه (يا متاسفانه!!!!!!!!!!!!!!!!) بعد  اين غيبت طولاني ....

 

 

 

ما برگشتيم!!!!!!!!!!!!!!



سلام!!!

هم اکنون ساعت ۱۳:۵۳ دقیقه ی  نیمروزی....ما...یعنی من و ایشان!!!!!!بازگشت و حضور پر افتخار خود را اعلام میداریم. از همه ی دوستداران  خواهشمندیم خودشون رو کنترل کنند و ابراز احساسات رو بزارن واسه ی یه وقت دیگه....امان از دست این خبرنگارهای سمج!!!!!

 

خبرنگار:سلام

ما:علیک.جونم؟بگو؟!!!!

خبرنگار: م...م...من...(از فرط خوشحالی و ناباوری غش میکند)

ما:ای بابا...(کیف میکنیم!!!!!)

 

خبرنگار بعدی:

ما :بی تربیت ...(یک مشت حواله ش میکنیم،به ابدیت میپیوندد!!)


خبرنگار سومی(از اون اتو کشیده ها):باسلام

ما:سلام از ماست

خبرنگار سومی:چه خبر از مدیریت استرالبریژیک بی قید شما در اون ور مایعات گسترده ؟(منظورش اونور آب بود)

ما:ها؟!!!

خبرنگار سومی:مرگ و ها!!! میگم چه خبر از کار کاسبی ؟؟؟؟لواش ها خوب فروش میره؟

ما:به توچه؟

خبرنگار سومی:(میخواهد جوابمان را بدهد که یک آدم معلوم الحال که دارد دور فرود گاه دور افتخار میزند ۲۰ تاج گل را به گردنش میاویزد  و اورا روی دست بلند میکند و میچرخاند...گویا اورا با ما اشتباه گرفته!!!!این هم از این...)

دیگر به خبر نگار ها مجال گفت و گو نمیدهیم و فرار را بر قرار ترجیح داده و به سرعت مافوق نور خود را به  کلبه ی درویشی میرسانیم تا این وامانده (این وبلاگ..که الهی قربانش بشویم)را آپدیت بکنیم. سر جدتان موقع نظر دادن شما مثل خبرنگار ها رفتار نکنید. دوستتان داریم وتا فرصتی دیگر میباییمتان(بای بای میکنیم)

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 15:15 توسط مريم و سارا |


X

<<<<<<< welcome to my home>>>>>>>


Home
Email
Night Skin

Archives

87/02/01 - 87/02/31

87/01/01 - 87/01/31




نایت گالری
قالب های نایت اسکین
LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :